سفرنامۀ اربعین

                      

                                                           خاطراتی شیرین از زیارت اربعین
                                                                  محمد فنائی اشکوری

اربعين آمد دلم را غم گرفت             بهر زينب عالمي ماتم گرفت
سوز اهل آسمان آيد به گوش           نالۀ صاحب زمان آيد به گوش
اربعین سالار شهیدان جایگاه ویژه ای در فرهنگ شیعی دارد. نقل است که چهل روز پس از شهادت امام حسین (ع) و یارانش، جابربن عبد الله انصاری، صحابی رسول خدا (ص)، به زیارت قبر مطهر امام حسین رفت...

عطية بن سعد بن جناده عوفي كوفی، که شاگرد ابن عباس و از مفسران قرآن بود، همراه جابر بود. عطيه مي‌گويد، با جابر بن عبدالله انصاري به منظور زيارت قبر امام حسين (ع) وارد كربلا شديم. جابر در شريعۀ فرات غسل كرد و لباس‌هاي نيكو پوشيد و با ذکر خدا به سمت قبر مطهر حركت کرد. جابر که نابینا بود از من خواست که او را به کنار قبر برسانم. چون به کنار قبر رسید، افتاد و غش کرد و هنگامی که بر رویش آب پاشیدم به هوش آمد و سه بار گفت: يا حسين. آنگاه گفت: اي حسين چرا جوابم را نمي‌دهي؟ و خود پاسخ داد: چگونه مي‌تواني جواب دهي در حالي كه رگ هاي گلويت را بريده‌اند و بين سر و بدنت جدايي افتاده است. شهادت مي‌دهم كه تو فرزند خاتم النبیّين و سيد المؤمنين و پنجمين فرد از اصحاب کساء هستي. پس به امام حسین و یارانش سلام و درود فرستاد. به این ترتیب جابر به عنوان نخستین زائر قبر مطهر امام حسین مفتخر گردید. ذکر واقعۀ زیارت جابر و سخنانی که با سالار شهیدان گفت، همیشه از روضه های سوزناک مجالس اربعین بوده است.
بنا به قولی، اهل بیت حضرت اباعبدالله (ع) را که به اسیری به شام برده بودند، در بازگشت به سوی مدینه، بنا به درخواستشان، از مسیر کربلا حرکت کردند و در روز اربعین به کربلا رسیدند و به زیارت و عزاداری پرداختند و جابر بن عبدالله را در آنجا ملاقات کردند. برخی گفته اند در این روز سر مطهر سید الشهداء را به بدن مبارکش ملحق و دفن نمودند. حکیم الهی قمشه ای در نغمۀ حسینی می سراید:
قافلۀ عشقِ شهِ بی معین            شد به سر تربت شاه، اربعین
جابر و خیل غم و آل رسول      کرد به یکباره در آنجا نزول
چشم اسیران دیار دمشق           دید دگر مقتل سلطان عشق
برخی این قول را ضعیف می شمارند، اما بعید نیست که آل الله در بازگشت به مدینه، تمایل به زیارت قبر امام حسین داشته و در خواست کرده باشند که از کربلا عبورشان دهند. پس از شهادت امام حسین (ع) آنها در حالی کربلا را ترک کرده بودند که پیکرهای بی سر و پاره پارۀ عزیزانشان در بیابان کربلا رها شده بود. بسیار بر اهل بیت دشوار بود که بدون بازگشت به کربلا و زیارت شهدا به مدینه برگردند. بنا بر قولی دیگر، در روز بیستم صفر، یعنی اربعین حسینی، اهل بیت را از شام به سوی مدینه حرکت دادند. برخی هم اربعین را روز ورود اهل بیت به مدینه ذکر کرده اند.
چنانکه در منابع معتبر آمده است، زیارت امام حسين (ع) معروف به زیارت اربعین در این روز مستحب است. در حدیثی آمده است که از علامات مؤمن زیارت اربعین است. شیخ طوسی این زیارت را از حضرت صادق (ع) نقل کرده است: «السلام علي ولي الله و حبيبه، السلام علي خليل الله و نجيبه، السلام علي صفي الله و ابن صفيه... » از این رو، قرن هاست که زیارت اربعین و اقامۀ عزا در روز اربعین در میان شیعیان رواج دارد.
اربعین آمد و اشکم ز بصر می آید             گوئیا زینب محزون ز سفر می آید
باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست     کز اسیران ره شام خبر می آید
از نوجوانی از اساتیدم که تحصیل کردۀ نجف اشرف بودند، خاطراتی از سفر پیاده از نجف به کربلا شنیده بودم. در این سفر که علما و طلاب، به مناسبت های گوناگون از جمله در اربعین حسینی، با پای پیاده به زیارت خامس آل عبا می رفتند، اتفاقات گوناگونی رخ می داد؛ از عبادت ها و مناجات ها تا مباحثات علمی بین اهل علم و وقوع مکاشفات و خوارق عادات و حتی بر اساس آنچه نقل شده است، گاه توفیق تشرف به محضر صاحب ولایت کلیه (عج) در این سفر روزی بختیاران می شد. یکی از اساتیدم از روضه خوانی مرحوم شیخ احمد کافی در این مسیر خاطراتی نقل می کرد. از آرزوی هایم درک این تجربۀ معنوی و سفر روحانی بود. در سال های اخیر که پس از برقراری آرامش نسبی در عراق، این زمینه فراهم شده و سفر پیاده از نجف تا کربلا در ایام اربعین به راه افتاده است، همواره مترصد فرصتی برای این سفر بودم، ولی توفیق رفیق نبود. تا اینکه در سال 1393 هجری شمسی برآن شدم که تأخیر بیش از این روا نیست و خوب است اقدام کنم.
برای ویزا اقدام کردم و در جستجوی راهی برای رفتن بودم، اما به جهت ازدهام زوار و دشواری سفر در ایام اربعین، نگرانی ها و تردیدهایی داشتم. قیمت بلیط هوا پیما به دو میلیون هم رسید و بالإجبار از سفر هوایی منصرف شدم. تا اینکه ظهر روز چهارشنبه هفدهم ماه صفر 1435 هجری قمری و نوزدهم آذرماه 1393 هجری شمسی، عزم را جزم کردم که این سفر را به صورت زمینی انجام دهم. ساعت دو بعد از ظهر با یک سواری که سه مسافر دیگر داشت، از خیابان چهارمردان قم به سمت شهر مرزی مهران حرکت کردم. همراهانم سه نفر افغانی بودند که بستگان و دوستانشان مرتب به آنها زنگ می زدند و در جریان لحظه به لحظه سفر قرار می گرفتند؛ این امر نشان می داد که تا چه اندازه پیوند فامیلی در بین آنها مستحکم است.
پس از حدود ده دقیقه حرکت، راننده سیگارش را روشن کرد. با لحن ملایمی گفتم ما حاضریم توقف کنیم تا شما سیگارتان را در بیرون بکشید و سپس حرکت کنیم. گفت نه، اگر اینطور باشد ما به موقع به مقصد نمی رسیم. بعد معلوم شد که حق با ایشان بود، چون هر ده دقیقه ای یک سیگار می کشید؛ اگر قرار بود همۀ سیگارها را در بیرون از ماشین بکشد، سفر ما چند روز طول می کشید. راضی شدیم که لا اقل کمی شیشۀ ماشین را برای خروج دود باز بگذارد و تحمل کنیم. اندکی گذشت که ضبطش را روشن کرد با یک موسیقی مبتذل. گفتیم آقا ما داریم برای زیارت امام حسین به کربلا می رویم، این موسیقی حد اقل برای این ایام مناسب نیست. گفت من بدون موسیقی خوابم می برد. گفتیم، خوب یک نوار مداحی یا دستکم موسیقی مجاز گوش کن. گفت من فقط همین ها را دارم و آنها را ندارم، به علاوه آنها حال نمی دهند و من خوابم می برد. بالأخره راضی شدیم که حد اقل صدایش را کم کند. از جزئیات دیگر سفر صرف نظر می کنم. به حدود بیست کیلومتری مهران که رسیدیم، با ترافیک سنگینی مواجه شدیم، بطوری که در یکساعت نتوانستیم بیش از یک کیلومتر طی کنیم. راننده چون بومی آن منطقه بود، یک راه خاکی فرعی از بیابان و از میان مزارع پیدا کرد و ما را از آن ترافیک وحشتناک نجات داد و به مهران رساند. از مسافران دیگر هر نفر نود هزار تومان و از من که در صندلی جلو نشسته بودم صد هزار تومان کرایه گرفت.
از شهر مهران تا مرز عراق حدود 12 کلیومتر فاصله است. این جاده مملو از جمعیتی بود که به علت نبود وسیلۀ نقلیه، پیاده به سوی مرز در حرکت بودند. گاهی یک نیسان باری می آمد و عده ای می پریدند و سوارش می شدند. پس از طی چند کیلومتری، نیسانی رسید و عده ای بسویش هجوم آوردند که من هم یکی از آنها بودم. با هر زحمتی بود به نیسان آویزان شدم که در حدود سه کیلومتری مرز ما را پیاده کرد. مابقی راه را پیاده رفتم. وارد پایانۀ مرزی شدم، دیدم حساب و کتابی درکار نیست؛ نه بازرسی ای، نه سؤال از پاسپورت و کارت شناسایی ای؛ البته چنانکه گفتم، من ویزا داشتم، اما کسی مدرکی مطالبه نکرد. همراه جمعیت وارد خاک عراق شدم. ده ها هزار جمعیت را دیدم که در آن تاریکی شب در آن بیابان نا امیدانه در انتظار اتومبیل برای سفر به نجف هستند. تا چشم کار می کرد جمعیت بود، اما حتی یک اتوبوس یا وسیلۀ نقلیۀ دیگر دیده نمی شد. عجب هماهنگی و مدیریتی! احساس ناامیدی طبیعی بود، چون حتی اگر صدها اتوبوس هم می آمد، برای حمل آن جمعیت کافی نبود؛ در حالی که حتی یک اتوبوس هم دیده نمی شد.
شب از نیمه گذشته بود. در این میان دیدم عده ای به سویی در حرکتند. از مأموری پرسیدم این جاده به کجا می رود. گفت به سوی نجف و اولین شهر در این مسیر بدره است. همراه جمعیت حرکت کردم. پس از طی مقداری از مسیر، یک سواری ظاهر شد و عده ای به سویش هجوم آوردند و پنج نفر سوار شدند. حرکت را ادامه دادم، پس از مدتی سواری دیگری رسید، به سرعت همراه گروهی به سمت سواری دویدیم و سوار شدیم. راننده دو چک مسافرتی پنجاه هزارتومانی درآورد و به عربی گفت این مقدار تا نجف. گفتیم قبول است. گفت نه، اول فلوس را بدهید تا حرکت کنم. پول را دادیم، چند بار شمرد تا اینکه مطمئن شد درست است. حرکت کردیم. این بار هم مثل مسیر قم تا مهران، در صندلی عقب چهار برادر افغانی بودند و من در صندلی جلو. گاهی به ذهن خطور می کرد که نکند این راننده یک داعشی باشد. هیچ علامتی که خلاف این را نشان دهد وجود نداشت و وسیلۀ نقلیه اش شخصی و بدون هیچ گونه علامت یا مجوز حمل مسافر بود. این راننده هم مانند رانندۀ ایرانیِ مسیر قم تا مهران، پیوسته سیگار می کشید. اذان صبح به جایی رسیدیم که اولین موکب پذیرایی از زوّار در آنجا مستقر بود. در آنجا بر پارچه ای نوشته شده بود:  

«فوق خدي سالت دموع عيني  تقول ليتني من زوار الحسين  وأجدد العهد في زيارة الاربعين.يا محبّين الحسين، عظم الله اجوركم ولا تنسونا من دعاكم.» یعنی اشکم بر گونه ام روان است و می گوید ای کاش از زائران حسین بودم. در زیارت اربعین با مولایم حسین تجدید عهد می کنم. ای دوست داران حسین، خداوند اجر عظیم به شما عنایت کند و در دعایتان ما را فراموش نکنید.

نماز صبح را در درون خیمه ای خواندیم و در بیرون خیمه آنجا که بساط پذیرائی گسترده بود. نماز صبح را خواندیم و یک ظرف نخود پخته به عنوان صبحانه صرف کردیم، همراه با یک چای غلیظ و پر شکر. حدود ساعت ده و نیم صبح روز پنج شنبه به نجف اشرف رسیدیم. در مسیر در چندین نقطه، ایست های بازرسی ماشین را بازرسی مختصری کردند و از راننده سؤال هایی دربارۀ مبدأ و مقصد و هویت مسافران پرسیدند.
چون به نجف رسیدیم، بدون فوت وقت به سمت حرم مولی امیر المؤمنین (ع) حرکت کردم. بر اثر کثرت جمعیت، امکان دست رسی به ضریح مطهر نبود؛ در خارج از ضریح، زیارت نامه را خواندم و حرف هایم را با مولی زدم. پس از اقامۀ نماز ظهر و عصر، راه کربلا را از خدّام حرم پرسیدم که گفتند مستقیم از داخل بازار سرپوشیده برو. راه را ادامه دادم، از کنار وادی السلام عبور کردم تا به نقطه ای در خارج از شهر رسیدم که ایستگاهی صلواتی برپا بود. در ظرفی یک بار مصرف مقداری نان لواش ریز شده بود و یک ملاقه آبی با طعم آب کله پاچه بر روی نان و مقداری چربی هم در کنارش. چربی را در سطل زباله انداختم و غذا را که به اندازۀ کافی چرب بود صرف کردم و یک چایی هم که قبلاً وصفش گذشت، رویش .
مسیر کربلا را پرسیدم، که گفتند از حرم امیر المؤمنین (ع) تا حرم امام حسین (ع) یکصد و ده کیلو متر است؛ بعضی ها هم می گفتند حدود هشتاد کیلومتر است. ماشین هایی بودند که مسافران را برای کربلا سوار می کردند. از کسی پرسیدم مگر قرار نیست پیاده این مسیر طی شود؟ گفت: چرا، ولی نه همۀ مسیر را؛ چند کیلومتر مانده به کربلا پیاده می شویم و باقی ماندۀ راه را پیاده می رویم. با خود گفتم، البته اشکالی ندارد؛ اما اگر نیتم پیاده روی است، این یک تقلب و کلاه شرعی است. تصمیم گرفتم تا توان دارم و پاهایم همراهی می کنند، پیاده راه را طی کنم. البته کسان دیگری هم در حال حرکت بودند. چنان آمادگی  در خودم احساس کردم که گویی هزار کیلو متر هم باشد، با عشق این مسیر را طی می کنم. پس از طی چند کیلومتر، دیدم در کنار جاده، حسینه ها و چادرهایی به نام موکب برپاست که از زوار پذیرائی می کنند. هر موکب متعلق است به عشیره ای و به اسمی از اسماء معصومین یا اهل بیت و یاران آن ها و یا یکی از مفاهیم مرتبط نامیده شده است؛ مثل موکب قتیل العبرات (ع)، حوراء زینب (س)، علی اکبر، عبدالله رضیع، زید ابن علی، دعبل خزائی... و در هر موکبی ایستگاهی صلواتی و افرادی که در خدمت عاشقانه به زوار سید شهیدان عالم، سر از پا نمی شناسند.
از اینجا بود که کم کم به عمق معرفت و محبت شیعیان عراق نسبت به اهل بیت، خاصه سالار شهیدان پی بردم. این درجه از دلدادگی مردم عراق نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت کاملاً برایم حقیقت تازه ای بود که هرگز پیش از این تصورش را نمی کردم. این عشق و ایثار در دو صحنه خود را نشان می دهد. صحنۀ اول جمعیتی است از زن و مرد و پیر و جوان که با وجود تهدیدها و خطرهای فراوان و نا امنی ها، از نقاط دور و نزدیک عراق با پای پیاده و گاه با پای برهنه در این ایام عازم کربلا هستند. بر پرچمی بر روی چادر موکب فدیة الحسین نوشته بودند: «لو تمطر دواعش هم نزور حسین» به این مضمون که اگر داعشی های آدم کش همچون باران بر ما بریزند، دست از زیارت امام حسین بر نمی داریم. این زیارتی است که در بسیاری از موارد، زائرانش جانشان را از دست داده اند. بر پرچمی در موکب طریق الشهادة نوشته بودند:
  لو قطعوا ارجلنا و الیدین      نأتیک زحفاً سیدی یا حسین  
اگر دست و پای ما را قطع کنند، نشسته و کشاکشان به سویت می آییم ای آقایم، ای امام حسین!
برپاکنندکان موکب خدام علی الأکبر نجف اشرف، این ابیات را نوشته بودند:
أمشی إلیک توسلا خطواتی           و أعدها إذ أنها حسناتی
و وددت لو أن الطریق لکربلاء     من مولدی سیرا لحین مماتی
لأنادی فی یوم الحساب تفاخرا       أفنیت فی حب الحسین حیاتی
بسوی تو گام بر می دارم و آنها را به عنوان حسناتم می شمارم. دوست داشتم اگر سیر در راه کربلا از زمان تولد تا مرگم ادامه داشت، در روز قیامت با افتخار ناله سر دهم که تمام عمرم را در محبت به امام حسین گذراندم.
صحنۀ دوم، حضور جمعی است که عاشقانه و با جان و دل، چنان از زوار پذیرائی می کنند که زبان از بیانش عاجز و قلم از نگارشش ناتوان است. پیر و جوان و کودک از همۀ اصناف و طبقات در این حماسۀ انسانی و معنوی مشارکت دارند. هرچه دارند سخاوتمندانه در کف اخلاص می نهند و محترمانه تقدیم زوار حسینی می کنند. قبایل و عشایر در این خدمت گذاری عاشقانه از هم سبقت می گیرند، نه همچون رقابت ریایی، بلکه از باب سابقوا فی الخیرات. صفا و پاکی و خلوص و بی ریایی و عشق، از تمام وجودشان پیداست. بر موکبی نوشته بودند: «لا تسألني ابن من، والأهل أين، هاك اسمي خادماً عند الحسين.» مضمونش این است که از اسمم و نام پدرم و اهلم نپرسید؛ من خادم درگاه حسینم. این اکرام و اطعام را نه از باب صدقه به فقرا، بلکه از باب پذیرائی از عزیزترین مهمان، انجام می دهند. نه تنها در این خدمت منتی بر کسی نمی نهند، بلکه منت دیگران را برای قبول این خدمت می پذیرند و این کار را مایۀ افتخار و شرف خود می دانند. بر بسیاری از موکب ها می دیدی که این مضمون را نوشته اند. مثلاً بر موکب طریق النجاة، متعلق به عشیرۀ خفاجه نوشته بود:
حب الحسین هویتنا    و خدمة زوار الحسین شرف لنا 
محبت به امام حسین (ع) هویت ماست و خدمت به زوار آن حضرت مایۀ شرافت ماست.
بر موکب خدام سفیر الحسین نوشته بودند:
کل الخدم تنهان شفناه بالعین      بس بکرامة تعیش خدام الحسین
به تجربه یافته ام که همۀ خدمتكاران خوار مى شوند، جز خدمت گزاران امام حسین (ع) که با عزت و کرامت زندگی می کنند.
در جایی نوشته بودند: «حب الحسین یجمعنا دوما خادم الحسین.» عشق به امام حسین ما را به عنوان خادمانش گرد هم می آورد. موکب سبایا نینوا اهالی الموصل شعارشان این بود که: «والله لن تمحو ذکرنا و لن تمیت وحینا.» آیا وحوشی امثال داعش می توانند عقیده و تعهد چنین ملتی را تغییر دهند و بر آنها حکومت کنند!
بر پارچه ای این حدیث نبوی به نقل از جامع السعادات نراقی مکتوب بود که: «جاهل سخی احب الی الله من عابد بخیل» یعنی جاهلی که بخشنده باشد پیش خداوند محبوب تر است از عابدی که بخیل و خسیس باشد. این فقط شعار و نوشته نبود که بر در و دیوار می دیدی، که شعار زیبا نوشتن دشوار نیست و از همگان بر می آید؛ آنچه گویاتر و رساتر و بسی زیباتر از شعارها بود، این بود که در عمل این مهمان نوازی و عشقبازی را مشاهده می کردی. زنی روستائی را می دیدی که با چهره ای آفتاب سوخته و پاهای برهنه و ترک خورده و بقچۀ سنگینی که بر سرش حمل می کرد، از مسافتی دور عازم کربلا است، به همراه گوسفندی که شاید تنها سرمایه زندگیش است، برای زوار سالار شهیدان. پیرمردی را می دیدی که چهار زانو در وسط خیابان نشسته به عنوان میزی برای سینی خرمایی که بر سر دارد و زائران عابر از آن بر می دارند؛ و جوانی که در همین وضعیت، سینی غذا و آش بر سرش و کسی هم پشت سرش ایستاده و ظرف های آش را از آن سینی بر می دارد و به زوار می دهد؛ و نوجوانی که با قهوۀ تلخ از شما پذیرائی می کند؛ و کودکی با دشداشۀ عربی که مصرّانه جام شربتی را در کامت می ریزد. آنچه از مهمان نوازی و سخاوت عرب در افسانه ها و اشعار خوانده بودی، در آنجا آشکارا با دوچشمت می دیدی و تجربه می کردی. شنیدم رانندۀ تاکسی ای که امسال وضع مادی اش مناسب نبود و چیزی برای پذیرائی از زائران نداشت و تمام سرمایه اش همان تاکسی بود که با آن برای زن و بچه اش رزق حلال بدست می آورد، تاکسی را فروخته و در این مراسم خرج زوار حسینی کرده است. اشکال نکنید که این کار زیاده روی است، البته که حق با شماست؛ اما سخن در روحیه و عمق شور و عشق این مردم به خاندان رسالت است. همه چیز زیبا و شیرین بود، از چای بسیار شیرین و پرشکرش تا قهوه بسیار تلخ و بی شکرش.
سراسر مسیر نجف تا کربلا مزیّن بود به  شعارها، احادیث، اشعار زیبا و آموزنده، و تصاویر شهدا. گاه صحرای کربلا به صورت ماکتی به نمایش درآمده بود. در جایی با ابتکاری زیبا در یک سو تصاویر شهدای کربلا با اسامی شان همراه با سلام بر آنها و در سوی دیگر تصاویر اشقیا با اسامی آنها همراه با لعن بر آنها به چشم می خورد. مثلاً در کنار تصویر حبیب نوشته بودند: سلام الله علی حبیب ابن مظاهر؛ و درکنار تصویر یکی از اشقیا نوشته بودند: لعنة الله علی شبث ابن ربعی.
تصاویر شهدای جنایات صدام و فرقه های تروریست تکفیری و تصاویر بزرگان و علما زینت بخش خیابان ها و کوچه ها بود. تصویر سید شهیدان قرن پانزدهم هجری اسلام، شهید آیت الله سید محمد باقر صدر مثل خورشیدی در آن میان می درخشید. در گوشه و کنار، تصاویری هم از امام راحل و عظیم الشأن و مقام معظم رهبری همراه با سخنانی از آن بزرگان به چشم می خورد. تصویر مادر شهیدی را دیدم که یازده فرزندش توسط تکفیری های درنده خو و خشک مغز و بی عاطفه به شهادت رسیده بودند.


در تمام مسیر و تقریبا از همۀ موکب ها، نوای مداحی و عزاداری پخش می شد. مداحی ها بسیار پخته و سوزناک و جذاب و دلنشین و در عین حال، تا آن اندازه که می توانستم عربی محلی را بفهمم، دارای محتوای معرفتی و احساسی عمیق به نظر می رسیدند.
به یاد کربلا دل ها غمین است     دلا خون گریه کن چون اربعین است
هم نوشته ها و دیگر محصولات فرهنگیِ به نمایش درآمده در این مسیر، زیبا و پر محتوا بود؛ هم صحنه های رفتار مردم، شگفت و فوق العاده بود، که نه این ضعیف را توان به تحریر کشیدن آن است و نه این مختصر را گنجایش آن. جا دارد کتابی قطور در گزارش و تحلیل دقایق این مسیر و عجایب آن نوشته شود.
  یکی دیگر از نکات ستودنی در همۀ مناطق عراق که در این سفر دیدم، حجاب کامل بانوان بود. حتی یک مورد بدحجابی یا لباس نامناسب و حرکت سبک به چشم نمی خورد، نه فقط در اماکن مقدسه، بلکه در همۀ شهرها و روستاهای مسیر. این موضوع جا دارد مطالعه شود که چگونه بدون اینکه قانونی الزامی و قوه ای قهری در این زمینه باشد، تا این حد فرهنگ حجاب عمیق و ریشه دار شده است. البته می دانم در شهرهای دیگر مثل بغداد افراد بی حجاب هم کم نیستند، اما در شهرهای مقدس کربلا و نجف و مناطق  متصل به آن قضیه متفاوت است.  
باری، پس از حدود پنج ساعت پیاده روی، هنگام نماز مغرب فرا رسید. به موکبی رفتم و نماز را خواندم. از جا بر خاستم که حرکت کنم، پیرمردی قریب به این مضمون گفت: به کجا چنین شتابان! صبر کن، شام بخور بعد حرکت کن. اطاعت کردم. جمعی از زوار ایرانی نیز در آن موکب بودند. شام را صرف کردیم. برنج بود همراه با خورشتی شبیه آب گوشت کوبیده. پس از شام، زوار خوابیدند. من هم احساس خستگی و خواب آلودگی می کردم. حدود سی ساعت بود که نخوابیده بودم. پس از یک ساعت خوابیدن، بیدار شدم. شوق ادامۀ راه اصلاً اجازۀ خوابم نمی داد. باور کنید با آن یک ساعت خواب تمام خستگیم رفع شد و با شور و اشتیاق به تنهایی حرکت کردم. در آن ساعت به ندرت کسی را در حرکت می دیدم. البته موکب ها برپا بود و خدمات ادامه داشت.
حدود ساعت دو نیمه شب بود که صدای آشنایی شنیدم؛ صدای مداحی فارسی بود که از موکب مسجد جمکران پخش می شد. نزدیک رفتم، جوانی را در حال خدمت دیدم. پس از سلام و احوالپرسی معلوم شد ما در یک محله در قم زندگی می کنیم: شهرک شهید زین الدین. از ایشان پرسیدم تا کربلا چقدر راه باقی است. گفت: 60 کیلومتر. پس از صرف یک لیوان شیرکاکائوی گرم از دست ایشان، با او خدا حافظی و حرکت کردم. کمی بعد از موکب مسجد جمکران، موکب الامام الرضا شباب الامام الخمینی قرار داشت. تا اذان صبح بی وقفه حرکت را ادامه دادم. نزدیک اذان صبح برای ادای فریضه وارد یکی از مواکب شدم. پس از طلوع آفتاب احساس کردم نیاز به استراحت دارم. در کنار سایر زوار در گوشه ای خوابیدم. پس از حدود ساعتی برخاستم. خواستم پتویم را جمع کنم که نوجوانی عراقی با حدود سیزده سال سن، با شتاب به سمت من آمد و با اصرار فراوان پتو را از دستم گرفت و نگذاشت من پتو را جمع کنم تا خود این کار را بکند. باز در حیرت فرورفتم که چگونه یک نوجوان در این سن که معمولاً رخت خواب خودش راهم با اکراه و دعوا جمع می کند، این گونه داوطلبانه خدمت می کند؛ در حالیکه نه مرا می شناسد، نه پدر و مادرش بالای سرش هستند تا وادار یا تشویقش کنند که چنین کند! درود بر این معرفت! درود بر این تربیت!   
برای صرف صبحانه مشکلی نبود. در کناره های جادّه ایستگاه های متنوع پذیرائی برپاست. شیر، حلیم، فرنی، تخم مرغ و الی آخر. نان لواش گرم با کیفیت عالی همیشه در دسترس بود. پس از صرف صبحانه ادامۀ مسیر دادم. روز جمعه نوزدهم صفر بود. هرچه به میعادگاه عشق و چشمۀ خورشید نزدیک تر می شدی، سیل جمعیت پرخروش تر می شد و خیل عاشقانی که دست افشان و پای کوبان به سوی مولای عشق روان بودند، دم به دم فزونی می گرفت. قصۀ بلند را کوتاه کنم، که آن روز را تا غروب و قدری هم از شب را طی طریق کردم، تا اینکه در سپیده دم روز شنبه چشمم به گنبد و بارگاه عرشی سالار شهیدان افتاد:

 السلام ای وادی کرببلا            السلام ای سرزمین پر بلا

السلام ای جلوه گاه ذوالمنن      السلام ای کشته های بی کفن

نماز صبح شنبه را در مسجد جامع کربلا به جماعت اقامه کردم و حدود ساعت هشت صبح اربعین بود که خود را همچون قطرۀ ناچیزی در اقیانوس بی کران عشاق حسینی در بین الحرمین یافتم.
ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف     سر و دستار نداند که کدام اندازد
چه می توانم بگویم که آن لحظات چگونه می گذشت! زبانم بند آمده بود، گاه به حرم مولای عرفان و آزادگی خیره می شدم و گاه به حرم سردار سرافراز و فداکارش. زیارت نامه ها را خواندم، اما گفتم آقا و مولای من، من در عمرم کم زیارت نامۀ شما را نخوانده ام؛ امروز نیامده ام که زیارت نامه بخوانم. امروز آمده ام تا سیر، گنبد و بارگاهت را تماشا کنم. نیامده ام حرف بزنم و نمی خواهم فقط زبانم کلماتی را ادا کند. آمده ام ارتباط قلبی و اتصال پیدا کنم. می خواهم نه در شما، که هرگز شایسته آن نیستم، بلکه در بارگاه شما با تمام هستی ام غرق شوم. من هر جا به شما سلام کنم، شما می شنوید و جواب می دهید. «اشهد انک تشهد مقامی و تسمع کلامی و ترد سلامی.» اما من از چنین حضوری محرومم. از این رو، این لحظات حضور در بارگاه شما برایم مغتنم است. گرچه از خدا می خواهم که «و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم»، اما ممکن است هرگز چنین توفیقی برایم تکرار نشود. در حالیکه در نقطه ای در بین الحرمین میخکوب شده بودم، گویا عقربۀ زمان از حرکت ایستاده بود و گذر زمان احساس نمی شد.
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان   کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
آیا آن تجربه تکرار خواهد شد؟ من شایستۀ آن نیستم، چنانکه این بار هم نبودم؛ اما لطف و جود حق تعالی چنان بی حساب است که همواره باب امید باز و دست طلب ما دراز است و می توانیم بگوییم: مهربانا
چون به ما بویی رسانیدی از این         در مبند این مشک را، ای رب دین
پس از ساعاتی متوجه شدم که باید به سرعت برگردم. با این جمعیت انبوه میلیونی که می بینم، به این راحتی نمی توان از این سفر بازگشت. هنگامی که آهنگ بازگشت کردم، البته درحالیکه تمام روح و جان وهستیم در آنجا بود و فقط کالبدم در حال برگشتن بود، تازه متوجه شدم که پاهایم در این پیاده روی طولانی و سریع مجروح شده، کوله پشتی سنگینم کتف ها و پشتم را زخم کرده و در اثر این پیاده روی و کم خوابی بدنم خسته و کوفته است و البته چه درد شیرین و لذت بخشی! پرسیدم برای بازگشت به ایران کجا باید برویم. گفتند در شرایط فعلی تنها راه، بازگشت به نجف و از آنجا به مرز مهران است. پرسیدم برای رفتن به نجف کجا باید ماشین سوار شوم. پاسخ این بود که بی خیالِ ماشین. میلیون ها زائر عازم نجفند؛ اگر قصد رفتن داری راه نجف را پیاده ادامه بده، شاید در ادامۀ مسیر بتوانی با ماشین های در حال گذر به نجف برسی. چاره ای جز ادامه مسیر نداشتم و خبری از ماشین نبود. اما در بازگشت نه آن شوقی که به هنگام رفتن به کربلا داشتم در من بود و نه آن آمادگی جسمانی. آفتاب هم داغ بود و گرد و غباری که از تردد مردم و وسایل نقلیه بر می خاست آزار دهنده. گاهی می دیدم مردم به کامیون یا تریلی که در حال عبور بود هجوم می آورند و سوار می شوند و بر سقفش می نشینند و در اطرافش آویزان می شوند. حدود بیست کیلو متر رفتم. که یک تریلیر رسید و من به همراه جمعی با مشقت از اطرافش به بالا صعود کردیم و در آن قرار گرفتیم. فشار جمعیت به حدی بود که اگر ذره ای بی احتیاطی می کردیم خفه می شیدم یا دنده هامان می شکست. به این منوال قسمتی از مسیر طی شد و کامیون در جایی توقف و ما را پیاده کرد. چند کیلومتر دیگر را پیاده ادامه دادم؛ تا اینکه توانستم به همراه جمعیتی دیگر بر یک کامیون حمل گوشت سوار شویم. چه بر ما در آن کامیون گذشت، بماند. بالاخره زنده به نجف رسیدیم.
پس از قدری جستجو، یک ون را یافتم که مسافرانی را سوار کرده و عازم مهران است و فقط یک نفر جای خالی دارد. کرایۀ هر نفر شصت هزار تومان بود. سوار شدم و به سوی مهران حرکت کردیم. راه معمولی نجف تا مهران به دلیل نا امنی مسدود بود. از این رو، از راه دیگری باید می رفتیم که مسافتش چند برابر بود. شبیه آنچه در بین راه نجف به کربلا دیده بودم، در این مسیر نیز می دیدیم. از هر شهر و روستایی که عبور می کردیم، مردم با اصرار ماشین ها را متوقف می کردند و زوار را برای پذیرایی دعوت می کردند. این پدیدۀ شگفت در هر آبادی که از نجف تا مرز مهران وجود داشت، دیده می شد. همۀ اتومبیل ها را متوقف و از مسافران پذیرائی می کردند. در کجای عالم نظیر چنین چیزی رخ می دهد؟ مردم مناطق توریستی در همه جای عالم تمام کوششان این است که از هر طریقی هر چه بیشتر بتوانند از مسافران پول بگیرند. شبیه افسانه است که بگوییم مردمی هستند که با اصرار و احترام و افتخار از مسافران بهترین پذیرایی را می کنند و دست و پایشان را می بوسند و بدرقه شان می کنند! یا للعجب. این است معجزۀ خون مطهر فرزند خیر الوری! باری، هنگام نماز مغرب با اصرار اهالی روستایی در حوالی شهر کوت، اتومبیل ما توقف کرد و به حسینه ای رفتیم. پس از نماز، از پذیرایی گرم اهالی با معرفت و محبت آنجا بهرمند شدیم. اول همان چای معهود و سپس برنج با خورشتی شبیه قیمه و یک لیوان شربت سنکنجبین هم روش. و هزاران هزار جام از شربت مهربانی و محبت و احترام هم آمیخته با آن! در این ایام همۀ زندگی این مردم تحت الشعاع عزای امام حسین است. بالأخره حدود دوازده شب به مرز مهران رسیدیم.
وقتی وارد خاک ایران شدم خدا را بسیار شکر کردم که بالأخره این سفر با همۀ مشقت هایش با خیر و خوشی به پایان رسید. حال که سفره دل را بازکرده ام بگذار این را هم بگویم که گاهی زائر در این سفر آماده هر حادثه ای می شود و به این احساس می رسد که چه سعادتی بهتر از این که عمر بی ارزش شخص حقیری چون من در راه زیارت عزیز فاطمه به پایان رسد و سر و جانم فدای خاک پای زائران حسین شود. حال که یک انقطاع نسبی حاصل شده است، چه خوب است به لقای جانان متصل شود، هر چند این یک خیال محض بود و چنین موهبتی کیمیایی است که به هر بی سر و پایی ندهند. 
          القصه، مرز مهران تا شهر مهران مملو از جمعیت سرگردان بود. این دوازده کیلومتر را هم پیاده طی کردم. در شهر مهران صدای راننده ای را شنیدم که می گفت: قم یه نفر، 130 تومان. باور می کنید یک پراید بود با سه مسافر افغان در صندلی عقب و من در صندلی کنار راننده!
این را هم اضافه کنم که در طول این سفر از نخستین لحظۀ حرکت از قم تا آخرین لحظۀ بازگشت به قم، حتی یک چهرۀ آشنا به معنای متعارفش را ندیدم؛ هرچند همۀ زائران از هر ملیتی آشنا بودند و دلهایشان با هم گره خورده بود و هیچگاه احساس تنهایی و غربت نمی کردم. قبل از سفر چند مورد دوستانی پیشنهاد کردند که با آنها همسفر شوم و در یک مورد کاروانی بود که با اتوبوس حرکت می کردند و تنها یک جای خالی داشتند و به من پیشنهاد کردند، اما نتوانستم تصمیم بگیرم. گرچه داشتن همسفر بسیار خوب و در مواردی ضروری است، اما در یک چنین سفری قطعاً مقداری از زمان در صحبت با دوستان خواهد گذشت و تمرکز و توجهی که در تنهایی حاصل می شود در جمع کمتر میسور است. همچنین چه خوب شد که سفرهوایی ممکن نشد، چرا که بخش مهمی از لذت این سفر در مشقت هایش بود. «وعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ» (البقرة/216)؛ چه بسیار شود که که شما چیزی را ناگوار شمارید ولی در واقع آن برای شما خیر باشد، و چه بسا که چیزی را دوست داشته باشید ولی در واقع آن برای شما شر باشد؛ خداوند به حقیقت امور داناست و شما نادانید.       
 هدف از این گزارش کوتاه، به تصویر کشیدن اجمالی گوشه های کوچکی از این حماسۀ سترگ معنوی است، برای تأمل مجدد خودم و رهاوردی برای دوستان و عزیزانی که این نوشتار را می بینند. شرمنده ام، سوغاتی دیگری نیاورده ام؛ باور کنید، هیچ چیز و برای هیچکس. اصلا مگر مفهومی بنام سوغاتی هم می توانست به ذهن کسی خطور کند! این سوغاتی من است. به بزرگواری خود ببخشیدم.    
غرض دیگر از این نوشتار، ادای احترام به مردمی است که همیشه هدف پیکان دشمنان اهل بیت بوده اند و در این راه  زجرها، آوارگی ها و قتل عام ها را تحمل کرده اند، از زمان خلفای جور تا دوران حاکمیت سیاه صدامی و تا جنایات وحشیانه تکفیری ها، اما قدمی عقب نشینی نکرده اند. سپاس از مردم مهمان نواز و دست و دلباز عراق و تشکر از آنهاست که به حق در مهمان نوازی سنگ تمام گذاشتند و اثبات کردند که حقیقتا و از عمق جان حسینی هستند. کاش من هم توانسته باشم اندکی از این عشق و شور و ایثار را آموخته باشم.
آهسته بگویم، هموطنان عزیز، عراقی ها هم برای زیارت حضرت شمس الشموس علیه آلاف التحیة و الثناء و کریمه اهل بیت سلام الله علیها، با هزاران امید و اشتیاق به قم و مشهد می آیند. مهمان نوازی ما چگونه است! پاسخ حوالۀ وجدان خودمان. 
  آن ذره که در حساب ناید مائیم. غرض از این گزارش نه خود ستائی و ریاکاری است، گرچه از مکاید نفس نباید غافل بود، نه دیگر ستائی است، نه اغراق گویی از سر جو گیر شدن؛ غرض درس آموزی است و گامی در راه بهتر زیستن. پس بگذارید اشاره وار قدری هم به آسیب شناسی این مراسم بپردازم، نه از روی ناسپاسی و یا بی انصافی، نه برای تحقیر و سرزنش، نه برای عیب جویی و بد گویی و نق زدن، بلکه فقط به قصد اصلاح و به انگیزۀ ارادت و محبت و به امید بهتر شدن و رفع مشکلات.
یکی از پدیده های اسف انگیز در تقریباً همۀ جاهایی که در این سه روزه دیدم، وضع بسیار بد نظافت و بهداشت بود. چنین وضعیتی به هیچ وجه در شأن آن مشاهد مقدسه و آن مردم اصیل و نجیب نیست. همه اعم از میزبان و مهمان در هر چه کثیف تر کردن فضا مشارکت داشتند و کم کسی دیده می شد که بطور جد به فکر نظافت و زیباسازی باشد. البته تردیدی نیست که با هجوم یکبارۀ میلیون ها مسافر، تولید زباله بسیار افزایش می یابد و تنظیف آن کار آسانی نیست و این مطلبی قابل درک است. اما مشکل بهداشتی در آنجا فراتر از این امر است. با وجود سطل های زباله، بسیاری پس از خوردن میوه، پوست را به هرجا که دلشان میخواست پرتاب می کردند؛ همینطور ظرف های یکبار مصرف غذا و بطری های آب و هر چیز دیگر را. حتی جاهایی که در مسیر زوار قرار ندارند هم وضع چندان بهتری ندارند. مقدس ترین شهرهای شیعه باید زیباترین و نظیف ترین شهرهای دنیا باشند و وضعیت موجود تناسبی با آن اماکن مقدس ندارد. در کنار این همه تابلو و پرچم و بنر دربارۀ موضوعات ارزشمند مختلف، تابلوهایی که امر نظافت را یادآوری کنند به ندرت  به چشم می خورد. بنده فقط یک مورد پارچه نوشته ای در این زمینه دیدم که بسیار خوشحال شدم و روزنۀ امیدی را احساس کردم. موکب عشاق الحسین (ع) کلیة جامعة الکوفه نوشته بودند: «المحافظة علی نظافة المواکب دلیل علی وعی الزائر الحسینی.» این تابلوی امید بخش نشان می دهد که کسانی هرچند اندک به اهمیت این قضیه پی برده اند. برای رسیدن به وضعیت مطلوب، فرهنگ سازی و آموزش و جهاد پاکسازی و زیباسازی ضروری است و لازم است همۀ عاشقان اهل بیت اعم از دولت های عراق و ایران و مردم عراق و زائران دست در دست هم دهند تا شهرهای مقدس ما هر چه تمیز تر و زیباتر جلوه کنند. این قضیه با آبروی شیعه مرتبط است.
این را هم بگویم، از قدیم گفته اند اگر یک جوالدوز به دیگران می زنی، یک سوزن هم به خودت بزن. وضع ما هم از جهت نظافت و بهداشت چندان تعریفی ندارد. ما ایرانی ها معمولاً در زندگی شخصی تا حدی نظافت را رعایت می کنیم، اما متأسفانه در زندگی جمعی چنین نیستیم. دلیلش؟ کافی است نگاهی به سواحلمان، کنار رودخانه ها، چشمه ها، مراکز تفریحی، کنار جاده ها و حواشی شهرهامان بیندازیم. گرچه شعار "شهر ما خانه ماست" را همه جا می بینیم، اما جدی نمی گیریم و کمتر کسی به آن باور دارد. از این فاجعه بار تر اینکه، هنوز هم در قرن بیست و یکم فاضلاب خانگی و شهری و پسماند کارنجات را به دریا و دریاچه ها و رودها و تالاب ها می ریزیم!
 خوشبختانه پدیدۀ نامیمون تکدی گری بسیار کم دیده می شد. موارد معدودی دیده می شد که با استفاده از آخرین فناوری مدرن به این کار می پرداختند، به این صورت که صدای کمک خواهیشان را ضبط کرده بودند و با بلندگو پخش می کردند. کاش این موارد هم دیده نمی شد. با یک نوع دیگر از گدایی حرفه ای که قبلاً هم دیده بودم، در چند مورد در این سفر برخورد کردم. متأسفانه برخی از مردم یکی از کشورهای همسایه که به انگلیسی هم صحبت می کنند، معمولاً این روش را بکار می گیرند. گاهی به تنهایی و گاهی با خانواده پس از سلام و علیک می گویند ما گدا نیستیم، اما جیب ما را زده اند و تمام پول های ما را به سرقت برده اند، لطفاً کمک کنید. سه مورد از این قبیل در این سفر پیش آمد. همینکه شخص از من پرسید آیا شما انگلیسی صحبت می کنید؟ در جواب گفتم من مشکل شما را می دانم. همۀ پول شما را سرقت کرده اند و نیاز شدیدی به پول دارید. درسته؟ گفتند بله. گفتم این روش خیلی تکراری و ملال آور شده؛ بهتر است تغییری در سناریو ایجاد کنید! بارها در قم، در برخی کشورهای غربی، و در مکه شبیه این ماجرا را از همین حضرات دیده بودم. اینکه چطور همیشه جیب افرادی از این ملیت را می زنند، معمایی است!
مشکل و حتی بحران دیگر در این سفر، بحران حمل و نقل است. مرزها باز گذاشته شد که نتیجه اش هجوم سیل آسای بیش از یک و نیم و میلیون جمعیت از ایران به سوی عتبات بود؛ اما از سوی دیگر امکانات حتی برای سفرِ یک صد هزار نفر تدارک دیده نشده بود. چه در موقع رفتن و چه در موقع برگشتن، در فاصلۀ دوازده کیلومتری مهران تا مرز وسیله ای برای انتقال وجود نداشت. نتیجه اش سرگردانی و خستگی و درماندگی صدها هزار نفر در دو سوی مرز مهران بود. در بازگشت مردم از کربلا به شهرهای مختلف عراق نیز این بحران وجود داشت. معقول آن است که به میزانی از مسافر اجازه ورود داده شود که امکانات کافی برای این سفر فراهم است. اگر مردم عراق به صورت خودجوش، موکب های پذیرائی را به راه نمی انداختند، قطعاً بحران غذایی هم ایجاد می شد، که خوشبختانه با همت این مردم ولایت مدار کمترین مشکلی از این ناحیه پیش نیامد.
نه تنها مشکلی از جهت کمبود تغذیه پیش نیامد، بلکه فراوانی نعمت می رفت که تا حدی مشکلاتی ایجاد کند. مهمان نوازی و پذیرائی از زوار بی شک کار ارزشمندی است؛ اما شاید در این جهت هم نباید زیاده روی کرد. خوب است زوار عزیز به این نکته توجه داشته باشند و هدف را فراموش نکنند. سفر اربعین قرار نیست به یک تفریح و سرگرمی و سفر توریستی با استفاده از انواع مأکولات و مشروبات تبدیل شود. درست است که مردم نجیب و کریم از بذل هیچ نعمتی و ارائه هیچ خدمتی دریغ نمی کنند، اما مهمان هم نباید گرفتار غفلت شود و فلسفۀ این سفر را فراموش کند. خوب است در اکل و شرب و خواب به حد اقل قناعت کرد و قدری ریاضت کشید و توجه و تمرکز را به سمت بهره برداری هر چه بیشتر از مائده های آسمانی و طعام و شراب روحانی آن منعطف کرد.
گر تو این انبان زنان خالی کنی     پر ز گوهر های اجلالی کنی
آخر قرار است پای کوبان خود را به قتلگاه سالار بی سر و سردار بی دست برسانیم. این نه سخن این حقیر بی مقدار، که گفتار امام به حق ناطق حضرت جعفربن محمد الصادق (ع) است که فرمود با قلبی حزین و تنی غبار آلود و شکمی گرسنه و لبی تشنه، خود را به مضجع حسین برسان: «اذا اردت زیارة الحسین فزره و انت حزین، مکروب، شعث، مغبر، جائع، عطشان.» (کامل الزیارات، حدیث 376 ص 13) 
در نقطه ای نزدیک کربلا، ساختمان مجلل و مزین به انواع تزیینات دیدم که معلوم شد متعلق به یکی از دولت هایی است که نه به اهل بیت ارادتی دارد و نه دل خوشی از شیعیان، اما برای خودنمایی و جلب توجه، بساط پذیرائی از زوار را به راه انداخته است. بنایی که ساخته همچون کاخ های امیران و امیرزادگانش مجلل و غذایی که توزیع می کند چرب و رنگین و متأسفانه صفی طولانی از زوار را می بینی برای استفاده از آن. این صحنه زیبا نبود. دوست داشتم بینش و بصیرت ما در مرتبه ای بود که این صف خلوت و این بازار بی رونق باشد و زوار بی اعتنا از کنارش بگذرند. آخر، معاویه و یزید هم با سفره های رنگینشان مردم را بسوی خود می کشیدند و در نتیجه اولیای خدا تنها می ماندند. نباید پنداشت که طعم لذیذ چنین غذاهایی در روح و روان انسان و تمایلش به سمت باطل بی اثر است. بسیاری از کسانی که در روز عاشورا شمشیر بر امام حسین کشیدند، مفتون چرب و شیرین دنیا شده بودند و شکمهاشان از لقمه های حرام پرشده بود.   
حماسۀ اربعین حسینی نمایشگاهی است از اقتدار و ظرفیت بی پایان و بی بدیل شیعه که به برکت خون مطهر سالار شهیدان حاصل شده است. چنین همدلی و همبستگی و دلدادگی در عالم بی نظیر است. ظلم ستیزی و عزت طلبی و آزادگی همراه با شور و حماسۀ جوانمردانه در جوهرۀ فرهنگ عاشورائی موج می زند. اگر خیل میلیونی جوانان پرشور شیعه، تعلیم کافی ببینند و مدیریت و سازماندهی مناسبی شوند، نه تنها فرقه های تکفیری بلکه هیچ قدرتی نمی تواند در مقابل آن بایستد. اما ضعف مدیریت و عدم سازماندهی مناسب موجب شده است که از این ظرفیت بی پایان بهره لازم برده نشود. این امر می طلبد که علمای اسلام و زعمای قوم در این زمینه جدی تر بیندیشند و کاری بکنند.
این بود شمه ای از خاطرۀ فراموش نشدنی سه روز حضورم در عراق که به رغم مشقت هایش، از شیرین ترین ایام عمرم بود. حلاوت زیارت خاکی که قدسیان بر آن بوسه می زنند، هرگز از ذائقۀ زائری زدوده نخواهد شد. و آنچه از میزبانی مجاوران آن حرم های آسمانی دیدم همه زیبا و شیرین بود. و آنچه در این اوراق حکایت شد قطره ای است از آن دریا.
سوی شهر از باغ شاخی آورند                باغ و بستان را کجا آنجا برند
خاصه باغی کین فلک یک برگ اوست     بلکه آن مغزست و این عالم چو پوست


نظرهای شما دربارۀ سفرنامه اربعین
دوستان بسیاری از سر لطف نکاتی دربارۀ سفرنامۀ اربعین مرقوم فرمودند که به عنوان نمونه برخی از آنها را در اینجا می آوریم. چون از نویسندگان محترم اجازه نداریم، اسامیشان را نمی آوریم و به ذکر شهرشان بسنده می کنیم.


هرکه غمت را خرید عشرت عالم فروخت
راه را باید پا برهنه رفت تا فهمید
من که نرفته ام تا بفهمم...!
چه بنویسم...
دستانم شاید،
اما دلم نمی رود به نوشتن...
این کلمات به هم دوخته کجا و بغض های  من کجا......
بعضی ها دوست دارند مثل حبیب باشند!
از بچگی عاشق و دلداده...
بعضی ها دوست دارند مثل  زهیر باشند...
با یک نگاه...
اما بعضی ها دلشان می خواهد حُر باشند،
دست خالی،
سر به زیر،
چشم های گریان،
گریزان،
پریشان،
پشیمان...!
مرا بفهم...                    
بزرگ استاد: فرصت عاشقانه پرگشودن در صحن و سرای مولای غریبمان گوارای وجودتان...  از اصفهان
...
سلام، احترام و تسلیت ایام. گوارای وجوتادن! صیقل دهندۀ روح و جانتان! ذخیرۀ آخرتتان! دستگیر حشر و قیامتتان! خاطرات شیرینتان را خواندم. نمی دانستم از آن سفر آسمانی  بازگشته، از آن اتمسفر ملکوتی خارج شده اید و بر این زمین دست و پاگیر  و این فضای پردرد مجازی مجدد فرود آمدید!! می خواستم بنویسم تحفۀ من و ما؛ جاماندگان و درماندگان را فراموش نکنید! می خواستم بنویسم از کوی دوست برای من و ما سخن بگویید! می خواستم بنویسم اجازه ندهید من و ما در این حسرت و غصۀ سنگین جاماندن و نرسیدن، جان دهیم و بمیریم، که دیدم همچون آن طوطی از باغ های سر سبز و خرّم رسیده در داستان مولانا، ما طوطیان دربند را بی پاسخ نگذاشتید؛ شرط انصاف بجا آورده، بلکه نیک تحفه آورده اید!!! نوشتید و من و ما را هم با مروارید کلامتان، در این سفر همراه نمودید! با شما سوار شدم! در آن موکب ها، پیاده شدم! دیدم هر آنچه دیدید و شنیدم هر آنچه شنیدید! شاید می رفتم تا قالب تهی نمایم آنجا که می رفت قالب تهی کنید! تاریکی شب را حس نمودم! زخم شانه ها و پاها را بیش تر!! مشکلات راه را درک نمودم، اما لذت شوق و شعف رسیدن به کوی دوست را بیش تر!! چه زیبا به تصویر کشیدید!! اگر چه  شهود و مواجهۀ قلبی تان، هرگز به زبان و تصویر ناید که به تجربه آن را نیک دریافته ام! به عقیدۀ من، نیکوترین و لذت بخش ترین تجربۀ عرفانی که خداوند امکان آن را برای همگان بی قید و شرط در زمین قرار داده، زیارت قبر حضرت حسین بن علی است!! بی هیچ قید و شرطی!! رزق آرزومندان و روزی مشتاقان!    از همدان
......
مثل همیشه بسیار عالی و پر مضمون و درس آموز بود. خداوند توفیقاتش را بر شما روزافزون کند و ذهن و زبان و قلم شما را برای اعتلای فرهنگ اسلامی بیش از پیش برکت دهد. رزقنا الله و ایاکم لتجدید زیارت الاربعین انشاءالله تعالی فی السنوات الآتیه. از قم
-----
سلام استاد. همسفر شدن مکرر با افغانی ها، توجه دادن به ارتباط مستحکم آنها بخاطر زنگ و پیام های پی در پی، دقت شما در جمع کردن پتو به دست آن نوجوان و بیان نکتۀ تربیتی آن، صحبت از غذای چرب در چند جا که شاید اکراه از آن را در تقدیر داشت و هم چای بسیار شیرین و قهوۀ تلخ و توجه به نکات تغذیه ای، صحبت از بهداشت و نظافت، سخن از ضعف مدیریتی و سازماندهی های لازم، بحث حجاب و حواشی آن، مهمان نوازی عراقی ها و توجه دادن ایرانی ها به مهمان نوازی از زائران حرم حضرت رضا (ع) و حواله به وجدان! مطالعۀ مطالب عربی روی بنرها در هر موکب به ویژه مطلب نظافت، بحث تفصیلی در روش و منش رانندگان در عدم رعایت حال مسافران از هر جهت، بیان مشکلات حمل و نقل و مطالب بسیار دیگر در کنار برشمردن مطالب معنوی و نورانی و لطایف و ظرایف این سفر، برایم واقعا جالب بود. هنرمندانه نوشتید! صرف یک خاطره نبود! خیلی چیزهای دیگه هم بود! هدف شما بر خوانندۀ بصیر پوشیده نیست! کاش می تونستم من براتون تایپش کنم تا برای نوشتن اذیت نشید؛ اگر چه تایپ این نوشته ها، نه تنها سبب اذیت نیست، بلکه ثواب آن، برای شما، از همان لحظه ای که نیت به نوشتن داشته اید، ثبت و محفوظ است. خیلی حرف زدم. عذر می خوام از اطاله کلام. از لرستان
.......
سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمَاء وَالْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاء وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيم»

علامات المؤمن خمس: صلاة إحدى وخمسين، وزيارة الأربعين، والتختّم باليمين، وتعفير الجبين، والجهر بـ﴿بسم الله الرَّحمن الرَّحيم﴾
كما عهدتكم سبّاقين إلى كل خير وفلاح و... فكما اوغلتم في كسب المعارف والحقائق ونهلتم منها ما شئتم ...كذلك مسارعتكم في إطاعة أمرالمولى... وقد رأيتكم في يوم وأنتم تسارعون الخطى للقاء مع المحبوب وذلك حينما اقترب وقت الأذان وانتم في طريقكم الى حسنية امام خميني بعد إعطائكم الدرس لنا واليوم لبيتم نداء الولاء وشاركتم في مسيرة العاشقين لزيارة سيد الشهداء وريحانة رسول الله في يوم الأربعين ... فهنيئا لكم وبارك الله فيكم فأنتم بحق قدوة تقتدى ومثل يحتذى به! الحمد لله رب العالمين على سلامتكم وتقبل الله زيارتكم واعمالكم ووفقكم الله إلى كل ما يحب ويرضى ان شاء الله تعالى ...! لقد كنت قلقة عليكم - مع الاعتذار على هذه الجرأة - ليس فقط من داعش بل من الجيش والشرطة وغيرهم من موظفى الدولة وكذا من الأفراد العاديين من الشعب ... وانتم وديدنكم كان ولا زال معاملة  الناس بالحسنى ولا فرق عندكم بين عربي ولا عجمي الا بالتقوى ...  ودمتم في رعاية الله و حفظه. از نجف اشرف
.......
سلام استاد
هر پاره از دل من و از غصه، قصه ای   هر سطری از خصال تو وز رحمت آیتی
در آرزوی خاک در یار سوختیم               یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی
آن ذره که در حساب ناید ماییم... همه ی حرف همین است.
خیلی دعا کردم که سالم برگردین. زیارت تون قبول...   از قم
.......
سلام  حلاوت زیارت اربعین گوارای وجودتان
متشکرم از این هدیه ی معرفتی که با اشتیاق خواندمش
یاعلی    از قم
..........
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند           سالها رفت و بدان سیرت و سانست که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح   بوی زلف تو همان مونس جانست که بود
مرقومۀ شریف را که بسیار هم مفصل و پر ماجرا بود با شوق فراوان و البته با حسرت بسیار خواندیم و نکته های نغز و نیکو از آن برگرفتیم. ای کاش در این سفر روحانی آن بندۀ خدا هم این گونه فضا را دودی نمی کرد...
این نه آنجاست که هر طایفه در آوازند       این نه کعبه است که در پای بتان رخ سایند
این خرابات مغان است در آن رندانند       این سراپرده ی عشق است در آن مستانند... از رحیم آباد گیلان


Assalamo Alaikom Dear Br. Eshkevari   Insha Allah this e-mail find you and your respected family in good health. I would like to express to you my deepest condolence upon sad occasion of martyrdom of Imam Hassan & Imam Reza & vafat Hazrate Mohammad (peace be upon them). Then thank you for sharing with me your experience & glorious of your holy  journey to visit master of martyrs grave. N0 doubt Imam Hussain call you to go to visit his grave. Please pray. Allah give me the same Toufigh,       Eltemase Du'a, Masoud  از شیکاگو آمریکا

با سلام و احترام. امروز لطفی نصیب بنده شد که شرح آن  راه پر رنج و
مشقت، که به قول حافظ هیچش کناره نیست را بخوانم. وصف العیشی بود برای
بندۀ محروم از لطف و عطایا.  پیش از این در چندین مستند تصاویری از آن
حماسه را دیده بودم، اما نوشته ی شما آنرا خواندنی کرد. سوای از توصیف ها و
نتایج و نصایح، آن نقطۀ سکون و سکوت در بین الحرمین مرا به کنجکاوی کشاند
که صد البته حدیث دوست نشاید مگر به حضرت دوست. از قم

با سلام
زیارت شما قبول . خوشا به حالتان .
لذت بردم و حلاوت سوغاتی شما را با تمام وجودم چشیدم.
سپاسی بی پایان از این سوغاتی بی نظیر، با اجازۀ شما با دوستان و اشنایان هم تقسیم کردم. از تهران

جناب دكتر فنايي عزيز، سفرنامه ى شما به ديار عشق و حماسه را مطالعه كردم. ضمن سپاس، از خواندن آن بسيار تحت تاثير قرار گرفتم. زيارتتان قبول و جزاكم الله خيرا. اميد كه توصيه هاى شما عملى گردد و اين توفيق نصيب ما هم گردد.انشاءالله با ارادت. از تهران



 

استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است

طراحي: ايرنا هاست