پرسشی از دین پزوهان درباره موانع نقد و نوآوری در حوزه دین‌پژوهی است

نوشته شده در مصاحبه ها

همان‌طور که می‌دانیم شناخت پیش انگاره‌های نوآوری در دین از موضوعات بسیار مهم برای جریان‌مند شدن نهضت نرم‌افزاری در دین است. هم‌چنین منظر مسأله شناختی و روش‌شناختی به موضوع تولید نرم‌افزاری نیز بسیار ضروری به‌نظر می‌رسد. از این‌رو با درنگ بیشتری بر این منظر از جناب آقای فنایی اشکوری می‌پرسیم که چه روش‌هایی را مانع نوآوری در حوزه دین‌پژوهی می‌دانید.

پرسشی از دین پزوهان درباره موانع نقد و نوآوری در حوزه دین‌پژوهی است
همان‌طور که می‌دانیم شناخت پیش انگاره‌های نوآوری در دین از موضوعات بسیار مهم برای جریان‌مند شدن نهضت نرم‌افزاری در دین است. هم‌چنین منظر مسأله شناختی و روش‌شناختی به موضوع تولید نرم‌افزاری نیز بسیار ضروری به‌نظر می‌رسد. از این‌رو با درنگ بیشتری بر این منظر از جناب آقای فنایی اشکوری می‌پرسیم که چه روش‌هایی را مانع نوآوری در حوزه دین‌پژوهی می‌دانید.
به‌نام خدا
ــ بنده این‌گونه می‌فهمم که فرض کنید ظاهرگرایی مطلق در فهم دین، یعنی هیچ نوع باطنی برای قرآن، حدیث یا کلام دینی قایل نباشیم؛ مانند قشریون که می‌گویند اگر قرآن گفت «یدالله فوق ایدیهم» شما بگویید همین دست، صحیح است یا باطن‌گرایی افراطی، به‌گونه‌ای که شما بگویید ظاهر مراد نیست، آن‌گونه که بعضی صوفیان گفته‌اند؛ یعنی همة مسائل آفاقی را تفسیر انفسی می‌کنند. می‌گویند اگر دین گفته است حج، کعبه همان قلب تو است، قلبت را پاک کن، خدا آن‌جا است، اگر حول نام و یاد خدا گردش کنی می‌شود طواف. خوب، این باطن‌گرایی مطلق یا ظاهرگرایی مطلق است.
ـ شاید این پرسش ناظر بر این باشد که الان در بحث تفسیر متون در کنار روش‌های تفسیری مفسرین بحث‌های هرمنوتیک نیز مطرح است مانند: مولف محوری، متن محوری و خواننده محوری، حالا شاید یک عده‌ای بگویند ما می‌خواهیم در این حوزه نوآوری کنیم و به این سه مبنای کلان اصالتاً نظر کنیم. اکنون آیا می‌توانیم این روش‌ها را مانع بدانیم؟ (یا درون حوزه و در روش برخورد با متن دینی در مکانیزم فهم دین و در تقابل با چنین تفکراتی موانعی را داریم یا اصلاً خود این نگاه‌ها می‌تواند مانع باشد به صرف این‌که محصول دنیای مدرن هستند، یعنی نوعی تجددزدگی.)
ـ اتفاقاً بنده در چند مصاحبه این را گفته‌ام که یکی از مشکلاتی که ما الان داریم و حوزه را تهدید می‌کند، این است که در برابر غرب، انفعالی بسیار برخورد می‌کنیم. بسیاری از مسائلی که در نشریات ما مطرح می‌شود، واقعاً مسأله ما نیست، یک چیزی مد شده است و در دهان ما انداخته‌اند و فکر می‌کنیم که نوآوری، یعنی حل این‌گونه مسائل یا هر کس اقدام به نوشتن مقاله‌ای می‌کند؛ مثلاً درباره پلورالیسم دینی، هرمنوتیک و بحث‌های دیگر. در مجموع، محور قرار دادن فلسفه دین ـــ که خاستگاه آن در غرب بوده است و بسیاری از مسائل آن زمینة طرح در جهان اسلام ندارد ـــ نوعی دورشدن از مسائل اصلی ما است. ما در زمینه تعلیم و تربیت چند مقاله عمیقِ فلسفی نوشته‌ایم؛ همچنین درباره زبان دین، چندین مقاله و کتاب به رشته تحریر درآورده‌ایم زبان دین بحثی است که در مسیحیت مطرح شده و یکی از مباحث فلسفه دین است که در غرب تاریخچة معینی دارد؛ به‌گونه‌ای که‌ در ایران و جهان اسلام، چنین تاریخچه‌ای نداریم؛ به‌عبارت دیگر در اصل این پرسش که دنبال جواب آن می‌گردیم،‌ برای ما نیست. خیلی وقت‌ها تفکر ما براساس موج و مُد است؛ یعنی معنای نوآوری این نیست که اگر حرف‌های متجددان را بزنیم، می‌شویم نوآور. شما ممکن است نظریه‌ای را از «ابن جوزی» مطرح کنید و شما را نوآور خطاب کنند. نوآور یعنی آن مشکل جدیدی را از ما حل کند و پاسخ پرسش جدیدی را به ما بدهد؛ نه این‌که نو هست، یعنی امروز در دنیا مطرح است و بازار دارد. این دو گاه با هم اشتباه می‌شود و عالم به زمان هم یعنی نه کسی که مسائل نو را می‌داند.
ـ درباره تمدن اسلامی نیز، این شرایط تاریخی از آنجا حاصل شد؛ یعنی این تلقیات انسان منطق این است که با امکانات موجود خود، پرسش‌های مطرح شده در شرایط تاریخی موجود را به کتاب و سنت ارجاع دهیم و ببینیم که درباره انسان یا عالم مثلاً تاملات خود من است و این‌که قصة آفرینش را چگونه بفهمیم که این عالم ضایع نشود. معنا ندارد که خداوند این عالم را به اشتباه خلق کرده یا حتی آدم نیز آن خطا را به اشتباه انجام داده است؛ یعنی اگر منظور شما رسیدن به این چارچوب‌ها است تا در آینده ما را به نوع جدیدی از معرفت هدایت ‌کند، پاسخ این پرسش‌ها از لحاظ تاریخی داده شده است. امروز غرب آمده و این پرسش‌ها را مطرح کرده و این عالم را اینجوری کرده است. حالا ما ببینیم که انسان متصرف می‌خواهیم؛ انسان متصرفی که وجوه ثابتی نیز داشته باشد، دیانت درباره این مسأله چه می‌گوید، آیا این عالم موضوعیت دارد یا نه؟ تطور تاریخی عالم موضوعیت دارد یا نه؟ این، راهش این است. ولی اما اگر منظور شما از این پرسش این است که بعد از رسیدن به جواب، باید منطق موجود یا چارچوب شناختی موجود این را چگونه درست کنیم،‌ در این‌جا این مسأله مطرح می‌شود که دانش یا دین‌پژوهی موجودمان برای زندگی دیگری شکل گرفته است که گرچه به لحاظ دینی و تاریخی معتقدیم که در تعارض کامل با این نوع زندگی موجود یا این نوع تلقی از هستی موجود نیست، ولی کاملاً هم منطبق نیست؛ بلکه تاخر دارد و از همه جهات هم تاخر دارد. حالا مسأله این می‌شود که چگونه این منطق را فراهم کنیم. به‌نظر می‌رسد همان‌گونه که در بیانات حضرت امام و دیگران هم بود، بسیاری مسائل از پیش معلوم نیست. بلکه باید در راه افتاد و جلو رفت، ولی آن مقداری که قابل تشخیص است؛ برای نمونه ما می‌دانیم که این نوع نگاه فردگرایانه در فقه، این نوع نگاه، نگاهی متناسب با مشکلات امروز نیست. یک راه حل قضیه این است که با اصل قرار دادن آن نوع تلقی از هستی، این خیلی مهم است، آن را اصل قرار دهیم و بعد برویم اینها را درست کنیم. بسیاری از این مشکلات ضوابطی و منطقی به این دلیل است که ما هنوز تکلیفمان را با این دو نوع زندگی روشن نکرده‌ایم؛ چنان‌که در پس ضمیرمان به‌گونه‌ای به این عالم نگاه می‌کنیم که با این ضوابط سازگار است و بعد کسی هم مساله‌ای را مطرح می‌کند که ما می‌خواهیم یک جوری آن را حل کنیم. به‌نظر می‌رسد که یک تغییر اساسی در این نوع منطق و در این تفکر و نگاه لازم است.
تاکنون زوایای مختلفی از روش‌شناختی نوآوری مورد دقت قرار گرفت. بار دیگر با ورود به تلقی‌های هستی‌شناسی از جناب دکتر کچوئیان و در این خصوص پرسشی را طرح می‌کنیم. به‌نظر شما چه نوع تلقی‌های هستی شناسانه‌ای مبانی و پایگاه‌های فلسفی و دینی مانع نوآوری در دین‌پژوهی است؟
ـ یعنی به‌نظرم می‌رسد که این تلقی را باید داشته باشیم که در این 200 سال اخیر، ما را وارد جهان دیگری کرده‌اند که باید نخست تکلیف خود را با آن روشن کنیم، آن وقت در پی این باشیم که تک تک این ابزارها برای ساختن این عالم چیست. هنوز هم حوزه ما در کار ساختن این عالم نیست. به‌عبارت دیگر شما می‌بینید که این عالم را کسان دیگری که بر منطق دنیای غرب تکیه کرده، اداره می‌کنند. اقتصادش،
سیاستش، … هیچ چیز جامعه جز به اشکال به دیانت مرتبت نمی‌شود؛ نه این‌که دید منفی داشته باشم، یک عده‌ای هستیم؛ برای نمونه شما درباره علم دینی صحبت می‌کنید، و در جای دیگر، عده‌ای درباره اقتصاد دینی سخن می‌گویند؛ ولی حقیقت قضیه این است که حوزه ما در زندگی ادغام نشده است. کارشناسان و متولیان جامعة‌ ما از جای دیگری تغذیه کرده‌اند؛ (یعنی دانشگاه که دانشگاه نیز از علم بیرون تغذیه کرده است.) اگر این فرض را می‌گرفتیم که ما در عین حال که می‌خواهیم در این عالم موجود زندگی کنیم، می‌خواهیم دینی هم زندگی کنیم و حوزه می‌آمد در درون این مناسبات و به شکل نهادینه‌ای می‌رفت، آن وقت در این مسیر می‌افتاد که به طور طبیعی برود و این مسائل را حل و فصل کند. چنین حوزه‌ای هم‌چنان در حاشیه است. بنده ادغام اجتماعی به نظرم می‌رسد و یک پاسخ اجتماعی برای آن دارم: ببینید حوزة گذشتة ما حوزه‌ای بود که در درون زندگی اجتماعی قرار داشت؛ یعنی کنار بازار بود و با ساختارهای موجود ربط داشت و جزئی از این ساختارها بود. بنابراین موضوع‌شناسی خوبی نیز داشت و همین که به‌طور دایم ابداع می‌کرد، منطق جدید برای پاسخگویی به پرسش‌ها هم به‌طور دایم می‌آمد و می‌رفت. در حال حاضر بسیاری از حوزوی‌های ما حتی در زندگی جدید به‌صورت شخصی هم ادغام نشده‌اند. بسیاری هنوز در زندگی‌های گذشته هستند. به‌نظر بنده نه این‌که راه حل منطقی نداشته باشد. وقتی شما رفتید و ادغام شدید، آن‌وقت وارد جریان ایجاد علم می‌شوید و به طور طبیعی پرسش‌های شما مطرح می‌شود؛ برای نمونه همین اجتماع امر و نهی یا نوع تلقی شما از ظواهر کتاب و سنت یا نوع رویارویی شما با مسائل.

 

استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است

طراحي: ايرنا هاست